تبليغاتX
نون والقلم

نون والقلم

گروه دانشحویی دانشگاه علامه طباطبایی

سمبوليسم

باید خیلی زودتر از اینها درباره سمبولیسم می نوشتم ولی فرصت نشد می دانم از نظر علاقه مندان هیچ توجیهی قابل قبول نیست خب من نمی توانم براشون کاری بکنم خیلی ناراحتید نخوانید من که کسی را مجبور نکردم
و اما سمبولیسم در لغت به معنی رمز گرایی است و جنبش نا محسوسی در هنر بود که در دهه های 1880 تا 1890 شکل گرفت
• جنبش واکنشی به اهداف طبعت گرایانه ی مکتب امپرسیولیسم و نیز به اصول رئالیستی بود.
• سمبولیسم ها اصرار داشتند که هنر را از هر گونه کیفیت سودمند بزدایند و شعار هنر برای هنر را ترویج دهند ( کلا فکر نکنم این بندگان خدا خودشان هم از" کیفیت سودمند" چیزی سر در آورده باشند)
• این جنبش ارتباطی نزدیک با جنبش ادبی سمبولیسم  که در شعر فرانسه ظهور کرد داشت
• آنها می گویند واقعیت محض مبتذل و ناچیز است و باید حقیقت را به شکل سمبول شناخت درونی هنرمند ارئه داد. ( فقط می توانم بگویم به قول مرضیه مورد دارند )
• هدف آنها حل مناقشه بین دنیای مادی و معنوی است ( یکی باید مناقشه مغز خودشان را حل کنه )
• آنها عینیت را محکوم و بر ذهنیت تأکید کردند و کوشیدند راز باوری را با گرایش به انحطاط و شهوانیت درهم آمیزند
• با وجود آنکه نوعی حس مذهبی شدید و پر رمز راز مشخصۀ این جنبش بود ولی موضوعات شهوانی ، انحرافی ، مرگ ، بیماری و گناه از موضوعات مورد علاقه جنبش بود
• هنرمندان این مکتب از نظر نوع وسبک کاری تنوع زیادی داشتند
پیشوایان سمبولیسم :
        پل ورلن: ولگردی الکلی که شاعری به تمام معنا بزرگ بود ونفس تازه ایی به شعرفرانسه داد
        آرتور رمبو : تا نوزده سالگی شاهکارهای خود را سرود و از شاعری دست کشید. کلمات را به صورت تازه ایی درهم آمیخت و برای صداها رنگ تعیین می کرد وبا قدرت تمام از سرزمین هایی سخن می گفت که ندیده بود او شعر زیبا و مفصل " قایق مست" را در زمانی سرود که دریا را ندیده بود.
      استفان مالارمه: تلاش کرد صورت تازه ایی در شعر به وجود آورد و شعر را از قید بند هر چه شاعرانه نیست رها کند در شعر او فقط کلمه ارزش داشت در شعر او نه غم، نه کینه، نه عشق، نه شادی و نه هیچ حس بشری وجود نداشت تاعده ای انگشت شماری از خواص بتوانند آن را درک کنند.
سمبولیسم در سینما و نقاشی :
سمبولیسم در سینما با کارهای لوئیس بونوئل چون سگ آندلسی و کشیشهای آویخته از طناب شناخته می شود. سورئالیسم و سمبولیسم در سینما درهم آمیختگی عجیبی دارند. کارگردان های سمبولیسم تمام قواعد را درهم می شکنند و از جلوه ها و ظرایف خاص و غیر معمول بهره می بردند مثل کشیدن تیغ بر چشم یک زن در نمای درشت
عکاس سمبولیسم هم قواعد طبیعی درون کادری را بهم می ریزد مثل نشان دادن ساعت در گوشه کادر به نشانه گذر عمر یا به کارگیری سمبول های شناخته شده مانند صلیب و برگ زیتون
 کلا سمبولیست ها 
از نقد گریزان اند
از توصیف پرهیز می کنند
از این که می توانند با مو سیقی رقابت کنند بر خود می بالند
عده ایی از تصوف غرب و شرق تأثیر گرفته اند
عده ایی راهی برای ایجاد زبان تازه در شعر پیدا کرده اند

مريم سادات علوي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 23:57  توسط   | 

گزارش با تاخیر جلسه بیست و چهارم

این شبه گزارشی که آلان دارم می نویسم مربوط به سیزده خرداد است ولی امتحان ها مانع شد تا زودتر بنویسم امیدوارم دوستان علاقه مند در این مدت که خبری از ما نبود دچار افسردگی نشده باشد.

اول جلسه بچه ها اطلاعاتی را که پیدا کرده بودند برای دیگران گفتند معصومه درباره تئاتر اکسپرسیونیسم گفت البته فکر نکنید خودش پیدا کرده بود نه بابا معصومه و از این کارها بیچاره زینب پیدا کرده بود ولی چون خودش دیر آمد داده بود معصومه . تئاترمذکور توالی زمان ندارد، گفتگو ها مقطع است، شخصیت ها ماسک زده اند و برتولت برشت این تئاتر را متحول کرد.

نیکخواه هم درباره سینما اکسپرسیونیسم گفت: اولین و تأثیر گذارترین مکتب سینما است دارای دکورهای عجیب وعظیم است، بازی ها اغراق آمیز است و داستان های ترسناک در این سبک زیاد است. از جمله علاقه مندان به این سبک : اورسن ولز و آلفرد هیچکاک

بعد از این بررسی مفصلی درباره داستان کوتاه قهرمان گرسنگی نوشته کافکا داشتیم:

صنیع فر گفت: اگه آدم گرسنه را استعاره از بشریت بدانیم می توانیم بگویم که داستان می خواهد به تنهایی بشر اشاره کند ( البته فهمیدن این موضوع همچین هوش زیادی هم نمی خواست)

معصومه گفت: در جایی از داستان گفته اگه غذایی که می خواستم به دست می آوردم می خوردم و این اشاره دارد که چیزی که می خواسته به دست نیاورده ( فهمیدن این هم هوش زیادی نمی خواد)

مریم خانم هم فرمودند: دلیل اینکه مردم بعد از مدتی نسبت به قهرمان گرسنگی بی اعتنایی می کردند این است که شاید مردم انقدر مشکل دارند و خودشان گرسنگی کشیده اند که دیدن گرسنگی دیگران براشون جالب نیست ( این هم هوش زیادی نمی خواست )

بررسی قهرمان گرسنگی تمام شد و به بررسی موش ها و آدم ها نوشته جان اشتاین بک  پرداختیم

همه دراین مورد که داستان جذابی بود موافق بودند ( من توصیه می کنم این را در تاریخ ثبت کنیم چون خیلی کم اتفاق می افتد ما همگی روی یه موضوعی اتفاق نظر داشته باشیم)

صنیع فر گفت : مردن موش ها و مردن زن کورلی خنده دار بود (البته بعضی از دوستان اعتقاد داشتن که اصلا خنده دار نبود کلا باید گفت که شنیده بودنیم میگن خنده بر هر درد بی درمان دواست ولی نشنیده بودیم به هر درد بی درمانی بخندید) نیکخواه اعتقاد داشت که رابطه بین ژرژ و لنی خیلی جالب است ولی شاید بهتر بود می گفت چه شده که این دونفر باهم همراه شدند صنیع فر گفت اوایل داستان فکر می کردم ژرژ داره فداکاری می کنه ولی بعد دیدم از تنهایی وحشت داره. معصومه گفت اول که این رابطه را دیدم فکر کردم می شه به بشر امید داشت ولی آخر داستان که لنی را کشت فهمیدم اینجوری نیست. البته بعضی ها از جمله اینجانب عقیده داشتیم ژرژ مجبور بوده لنی را بکشه و انتخاب دیگه ایی نداشته . معصومه پرسید به نظرتان ژرژ به لنی عادت کرده یا احتیاج به همراه داشته؟ نیکخواه گفت عادت کرده صنیع فر گفت احتیاج داشته بقیه هم یادم نیست چی گفتند شاید هم اصلا چیزی نگفته اند صنیع فر گفت شاید نویسنده با کشتن سگ می خواسته ذهن خواننده را برای اتفاق مشابه ایی (کشته شدن لنی ) آماده کنه و شاید ژرژ هم مثل پیرمرد که به نبود سگ عادت کرد به نبود لنی عادت کنه ولی بقیه بچه ها عقیده داشتند که آینده خوبی در انتظار ژرژ نیست

معصومه گفت اتوپیایی که می خواستند خیلی ساده است و به یه خونه ختم می شه ولی جالبیش اینجاست که همیشه این اتوپیا بیرون از آنجایی است که آلان هستند مثل خوشه های خشم

برسی ویژگی های شخصیت های داستان:

ژرژ

·        معصومه : انسانی بود که می شد بهش تکیه کرد

·        صنیع فر : آدم را یاد لمپن ها می انداخت

·        مریم : به معنای واقعی کلمه انسان بود با همۀ فراز و فرودهای یه انسان و با جربزه بود

·        مرضیه: منفعت طلب بود

لنی:

·        مریم:  بچه بود و مثل بچه ها معصوم و نفهم و احساساتی و بازیگوش بود و مثل بچه ها که از والدین خود تقلید می کنند از ژرژ تقلید می کرد

                       اسلیم :

·        نیکخواه : آدم زیرکی بود ولی خبیث نبود

                      زن کورلی:

·        مرضیه: تنها و بد بخت بود و میل به دیده شدن داشت و در آن فضای مردانه تحت فشار بود

اتفاقی که در آخر داستان افتاد این بود که لنی مرد حالا هر کدام از ویژگی های شخصیت ها قصه چه جوری به مردن لنی کمک کرد

1.     بچگی و نفهمی لنی

2.     بی مبالاتی ژرژ

3.     بی تفاوتی دیگران

4.     تنهایی زن کورلی و مشکل اخلاقیش

5.     عقده حقارت کورلی

اصلا بگو به ما چه لنی مرد، دوست داشت بمیره، عمرش تموم شد مرد، مگه شما ها فضولیدچرا لنی مرد؟ چرا ژرژ کج رفت؟ چرا راست آمد؟ چرا اون یکی خندید؟ آدم بی کار باشه همین  می شه دیگه هی به زندگی مردم کار داره تازه فکر کنید چقدر باید بی کار باشه که حرفهای این جماعت را بنویسه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:39  توسط   | 

آنچه درباره مسخ گفتيم... جلسه ي بيست و سوم

موضوع اصلی این هفته بررسی مسخ نوشته فرانتس کافکا بود. ابتدا من کمی در مورد کافکا اطلاعات دادم:

هان، پسر یا دختر آگاه باش که در سرزمین پراگ مردی بود فرانتس کافکا نام پدر وی فشار را کرد تمام تا پسر بخواند حقوق برای خدمت عام پسر تلاش را کرد مدام وگرفت دکترا سرانجام ولی خیال پدر بود خام و فرانتس از قلم گرفت کام و شد نویسنده ایی تمام برای همۀ ایام.
بدان که روزگار همیشه برای فرانتس خوش نبودی، گاه او را به اوج بردی و ایدۀ اختراع کلاه ایمنی را به سرش افکندی و گاه به دون آوردی و گرفتار بیماری سل کردی چون در کودکی رنج فراوان دیدی اسیر افسردگی و بی خوابی شدی ولیکن دچار مشکل روحی بودی و پیش دکتر نرفتی و بخواستی با گیاهخواری خود را درمان کنی که سودی ندیدی به خود ریاضت دادی در باب نوشتن ولیکن هیچ کدام را به زینت طبع نیاراستی و وصیت کردی آن ها نابود کنندی ولی ماکس بورد که در دوستی پایمردی همی داشت آنها را منتشر بکردی و چون فرانتس از این دنیا رخت همی بست جهانیان او را بشناختندی.
نکاتی دیگر در مورد کافکا :
• نویسنده محبوش گوستاو فلوبر بود( فکر کن نویسنده مسخ از داستان رئالی مثل مادام بواری خوشش می آمده)
• از لحاظ فکری به مکتب هسیدیسم در یهودیت علاقه داشت که این مکتب برای تجارب روحانی و صوفیانه ارزش قائل است
• به فضا های پیش پا افتاده که به شکلی نا معقول توصیف می شود فضای کافکایی می گویند
• برای نوشتن از زبان آلمانی پراگ استفاده کرد که هیچ کس قبل یا بعد از او نتوانست از این زبان اینگونه بهره گیرد (کلا دوست داشته ساز مخالف بزنه و کارهایی را بکنه که کسی نکرده)
• جملاتش بلند و تودرتو بود و از کلمات و عبارات ابهام آمیز استفاده می کرد(گفتم بنده خدا مشکل داشته)
• نوشته های او را در مکتب های مختلفی جای داده اند از جمله: مدرنیسم، رئالیسم جادویی، اگزیستانسیالیسم ، مارکسیسم، آنارشیسم و فرویدیسم
• ترجمه آثار او به خاطر ابهام آمیز بودن جملاتش سخت است (خودش هم که زنده نبوده ازش بپرسند چی نوشته)
• برخی از آثارش: مسخ، قصر، دیوار چین، گروه محکومین، محاکمه و........
مرضیه در مورد مسخ اطلاعات خوبی جمع کرده بود :« کلمه مسخ در فرهنگ معین برگردان صورتی به صورت زشت تر معنی شده در حالی که مراد در داستان تبدیل یک چیز به چیز دیگر است »
خدایی حال کردید چه طور زیر آب ترجمه زده شد عنوانش هم درست ترجمه نشده بعضی از مفسرین دگر گونی قهرمان داستان را یک رویداد عینی یا بیرونی نمی دانند بلکه آن را به آشفتگی روانی او نسبت می دهند به عبارت ساده تر گره گوار تغییر جسمانی نکرده بلکه خیال می کند به حشره بزرگی تبدیل شده ( حالا هیچی دیگه نبود ) او از کار خود خسته شده و در کنج خانه به انزوا فرو می رود و به نظر می رسد به حشره تبدیل شده.(چه ذهن خیال پردازی فعالی داشته تا یه روز زود از خواب بیدار نشد فکر کرد حشره است عمرا شما ها بتونید همچین تصوری بکنید) منتقدان ترجمه صادق هدایت اعتقاد دارند این ابهام که واقعا به حشره تبدیل شده یا فکر می کند به حشره تبدیل شده که در نثر کافکا وجود دارد در ترجمه او در نیامده(بیچاره هدایت کمتر از کافکا مورد داشته به خاطر همین نتوانسته خوب ترجمه بکند)
در اینجا متخصصان فن ترجمه وارد میدان شدند و هر کدام دربارۀ یکی از کلمات نظر دادند ولی حداقل یکی یکی حرف نزدند تا من بتوانم آن را به اطلاع شما برسانم بلکه به اطلاعاتتان اضافه بشه در نتیجه مجبورید در بی خبری بمانید . حالا یه وقت افسرده نشید ما عذاب وجدان بگیریم
معصومه گفت راوی کاملا بدون جهت گیری داستان را روایت می کند
صنیع فر که اجازه داده او را صنیعی فر یا حتی حکیم فر صداکنیم حرفی زد که غوغایی بین علما انداخت : گره گوار حسرت گذشته اش را می خورد و حالا دیگه شرایط قبلی براش زشت و بد نیست
مرضیه گفت : نه به شرایطش عادت می کنه
معصومه هم با نظرش موافق بود نیکخواه عقیده داشت دوست داره دوباره آدم بشه اینجانب هم که مشغول نت برداری از بیانات دوستان بودم وقت اظهار نظر نداشتم( برای در آمدن غوغا تصور کنید هی دوستان نظراتشان را تکرار کنند و سعی کنند آن یکی را قانع کنند)
صنیع فر می گه: تکون دادن حشره توسط زن خدمتکار و اصطلاحی که برای صدا کردنش داشت و یه جای دیگه داستان که من یادم رفته خنده دار بود به نظر من صنیع فر طنزی که کافکا مورد نظرش بود را گرفته.
خود کافکا وقتی مسخ را برای دوستش ماکس خوانده کلی با هم خندیدند معصومه با نظر صنیع فر مخالف بود و به نظرش موقعیت های داستان کاملا رقت انگیز بوده
مرضیه می گفت خانواده دچار تردیدی است که پسرشان را به عنوان یک حشره بپذیرند یا نه
نیکخواه عقیده داشت بین افراد خانواده خواهره خیلی چشم سفید است و باید بهتر با برادرش رفتار می کرد

معصومه عقیده داشت که چون خواهره ابتدا بهش نزدیک می شه همین نزدیکی او را پس می زند
دیگران که الان یادم نیست کدوم بود عقیده داشتند رفتار خواهره خیلی هم بد نبوده
معصومه عقیده داشت آخر مسخ و جملاتی که نشان از توجه پدر و مادر به خواهر بود می تواند سرآغاز یک مسخ دیگر برای خواهر باشد . مرضیه، زینب، تفرشی با این نظر موافق بودند و نیکخواه مخالف بود
صنیع فر عقیده داشت که مسخ شدن از ما خیلی دور نیست اینکه آدم ها در بستر بیماری بیافتند و محتاج دیگران باشند خیلی شبیه شرایط گره گوار است
نیکخواه عقیده داشت مسخ داره می گه: تو تا موقعی عزیزی که به دیگران سرویس بدی به نظر من هم مسخ می خواهد بگه: وقتی تو شغلی داری که دوستش نداری مجبوری مدام به دیگران سرویس بدی و همیشه مجبور باشی، پس تو حشره ایی
نوشته شده توسط مریم سادات علوی نکو
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 0:19  توسط   | 

قهرمان وارد می شود، شبه گزارشی از جلسه 30/2/87

سلام، جلسه این هفته در حالی شروع شد که حال معصومه اصلا خوب نبود و کشدار حرف می زد مثلا می گفت بعععععععععععععععععد و آدم را یاد قشر خاصی که چشمهاشون همیشه قرمزه می انداخت.
جلسه با تفسیر قرآن شروع شد که از آن می گذریم .
حالا هرچی من بگم من سوپرمن و از این حرفهام شماها باور نکنید مگه این توبی مگواير خودمان چی کار می کنه؟ جون آدمها را نجات میده، حالا چون خودش را شکل عنکبوت می کنه و لباسهای عجغ وجغ می پوشه و از درو دیوار خونه مردم میره بالا بهش به عنوان یه قهرمان نگاه می کنید ولی الان دارید به من می خندید یعنی می خواهید بگید شما به ظواهر بیشتر اهمیت می دید؟ نکنه غرب زده شدید؟! اصلا یادم رفت براتون از عملیات نجات بگم. قضیه اینه که معصومه داشت بیسکویت می خورد یکدفعه پرید توی گلوش و نمی تونست نفس بکشه دراین جا بود که من همچون قهرمانان وارد ماجرا شدم و چند بار محکم زدم پشتش در نتیجه بیسکویت پرید بیرون ومعصومه به این دنیا برگشت خب خودتان قضاوت کنید اسم این کار چیست؟ تازه به ادعای خود معصومه از وقتی زدم پشتش حالش بهتر شد و ضعف و بی حالیش از بین رفت حالا بازم من را دست کم بگیرید می دونید چیه این جفایی است که از اول تاریخ در حق نوابغ شده بگذریم که اگه نگذریم چی کار کنیم ؟

خلاصه بعد صنیع فر توضیحاتی در مورد تاریخ مکتب اکسپرسیونیسم داد که تقریبا هیچ کس ازش سر در نیاورد هر چند زینب همه چیز را به عهده گرفت و اجازه کوچکترین انتقادی را به دیگران نداد ولی به هر حال من نمی توانم چیز خاصی بنویسم صنیعی فر قرار بود یک توضیحات مختصری را برای من میل کند ولی تا این لحظه چیزی به دستم نرسیده حالا اگه خیلی علاقه مندید خودتان سرچ کنید از نظر من هیچ ایرادی نداره
بعد محسنی نژاد درباره مکتب اکسپر سیونیسم توضیحاتی داد: چیه تا دوتا نقطه را دیدی فکر کردی می خواهم در مورد مکتب توضیح بدم مگه من تایپیست گروهم؟ نکنه فکر کردی علافم؟ شیطونه می گه دیگه هیچی ننویسم و جهانیان را در بی خبری باقی بگذارم ولی چه کنم دلم راضی نمی شه حالا یه مختصر براتون می گم دلتون نشکنه.
این مکتب فقط در آلمان طرفدار داشته و دیگر کشورها خیلی تحویلش نگرفتند و به ارزش این مکتب بعد از جنگ جهانی دوم پی بردند. این مکتب نه سنت را قبول داره نه مدرنیته (معلوم نشد چی را قبول داره؟) اختلاف طبقاتی را به شددت نفی میکنه، کاملا ضد ناتورالیسم است، دادائیسم وارث این مکتب است.
معصومه اول اصرار کرد یک شعر از همین مکتب اکسپرسیونیسم بخواند بعد دو خط خواند و گفت آخه من چه جوری این شعر را بخوانم باید سانسور بشه من نفهمیدم پس اون همه اصرار چی بود؟!
خلاصه بحث در مورد این مکتب جذاب به اینجا رسید که مرضیه گفت:«انسان های این دوره یه جورهایی مشکل دارند.» صنیعی فر گفت:« بعد از رومانتیسم همه در یک بن بستی گیر کردند » معصومه هم معتقد بود:« این جو به خاطر انقلاب صنعتی است» من و محسنی نژاد هم داشتیم به کاریکاتوری که زینب کشیده بود می خندیدم و وقت شرکت در این بحث های سطحی را نداشتیم.
قرار شد برای هفته بعد در مورد مسخ که به گفته معصومه هیچ اثری مثل آن نتوانسته به مکتبش عینیت بخشد بحث کنی
م پایان جلسه بحث های خیلی جالبی شد بعضی از دوستان از بیخ ریشه جلسه را زدند و آن را با خاک یکی کردند و بعضی هیچ ایرادی را به آن وارد نمی دیدند بعضی ها هم عقیده داشتند جلسات می تواند بهتر از این بشود
قرار شد از این به بعد برای جذاب شدن جلسات همه دوستان دنبال مطلب بروند حالا باید دید چند نفر سر حرفی که زدند می مانند؟
دوستان خبر رسیده جمعیتی قابل توجه غیر قابل توجه(اصلا به شما چه) دم در خانه ما تجمع کردند و خواهان ضربات شفا بخش شدند، گروهی می خواهند تظاهراتی را روز دوشنبه در حمایت ازبنده روبه روی دانشگاه علامه بر گزار کنند اینجانب ضمن تشکر از این علاقه مندان تقاضا دارم خیلی شلوغش نکنند چون بنده بر خلاف بعضی ها ( اشاره به معصومه) از جلب توجه بیزارم. دوستان می توانند برای دریافت مشت و لگد های آرام بخش به مدیر برنامه هایم مراجعه کنند و وقت بگیرند.
نوشته شده توسط مریم سادات علوی
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 21:31  توسط   |